قَالُوٓا۟ أَضْغَـٰثُ أَحْلَـٰمٍ ۖ وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ ٱلْأَحْلَـٰمِ بِعَـٰلِمِينَ﴿۴۴﴾
گفتند: خوابهای پریشان است؛ و ما به تعبیر این خوابها آگاهی نداریم.
صفحه ۲۴۱
قَالُوٓا۟ أَضْغَـٰثُ أَحْلَـٰمٍ ۖ وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ ٱلْأَحْلَـٰمِ بِعَـٰلِمِينَ﴿۴۴﴾
گفتند: خوابهای پریشان است؛ و ما به تعبیر این خوابها آگاهی نداریم.
وَقَالَ ٱلَّذِى نَجَا مِنْهُمَا وَٱدَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا۠ أُنَبِّئُكُم بِتَأْوِيلِهِۦ فَأَرْسِلُونِ﴿۴۵﴾
یکی از آن دو [زندانی] که نجاتیافته بود در حالی که پس از مدّتی [یوسف را] به یاد آورد، گفت: من شما را از تعبیر این خواب آگاه میکنم؛ مرا [به سراغ آن زندانی دانا] بفرستید.
يُوسُفُ أَيُّهَا ٱلصِّدِّيقُ أَفْتِنَا فِى سَبْعِ بَقَرَٰتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنۢبُلَـٰتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَـٰتٍ لَّعَلِّىٓ أَرْجِعُ إِلَى ٱلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ﴿۴۶﴾
[چون نزد یوسف رسید، گفت:] ای یوسفِ راست گفتار، درباره هفت گاو فربهای که هفت گاو لاغر آنها را میخورند و هفت سنبل سبز و هفت [سنبل] دیگرِ خشک [که شاه در خواب دیده است] نظر بده، تا نزد درباریان بازگردم، بسا که [از نتیجه خواب] آگاه شوند.
قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَبًا فَمَا حَصَدتُّمْ فَذَرُوهُ فِى سُنۢبُلِهِۦٓ إِلَّا قَلِيلًا مِّمَّا تَأْكُلُونَ﴿۴۷﴾
گفت: هفت سال به طور عادی کشت میکنید؛ و آنچه درو کردید، جز اندکی که مصرف میکنید، با خوشه ذخیره کنید.
ثُمَّ يَأْتِى مِنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِّمَّا تُحْصِنُونَ﴿۴۸﴾
آنگاه پس از آن، هفت [سالِ] سخت [و قحطی] پیش میآید که آنچه از قبل برای آن سالها ذخیره کردهاید، میخورند، مگر کمی از آن را که [برای کشت] نگاه میدارید.
ثُمَّ يَأْتِى مِنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ ٱلنَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ﴿۴۹﴾
پس از آن سالی فرا میرسد که [باران رحمت] بر مردم میبارد و [از میوهها] افشره میگیرند.
وَقَالَ ٱلْمَلِكُ ٱئْتُونِى بِهِۦ ۖ فَلَمَّا جَآءَهُ ٱلرَّسُولُ قَالَ ٱرْجِعْ إِلَىٰ رَبِّكَ فَسْـَٔلْهُ مَا بَالُ ٱلنِّسْوَةِ ٱلَّـٰتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ ۚ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ﴿۵۰﴾
شاه [پس از دریافتِ این گزارش] گفت: او را نزد من آورید؛ و چون فرستاده نزد او آمد، [یوسف] گفت: نزد ولینعمتت بازگرد و از او بپرس ماجرای زنانی که دستهای خود را بریدند، چگونه بود؟ که صاحباختیار من مسلّماً از نیرنگشان آگاه است.
قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَٰوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَّفْسِهِۦ ۚ قُلْنَ حَـٰشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِن سُوٓءٍ ۚ قَالَتِ ٱمْرَأَتُ ٱلْعَزِيزِ ٱلْـَٔـٰنَ حَصْحَصَ ٱلْحَقُّ أَنَا۠ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفْسِهِۦ وَإِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلصَّـٰدِقِينَ﴿۵۱﴾
[شاه زنان را احضار کرد و] گفت: به گاهی که از یوسف تمنّای [تسلیم] دلش را داشتید ماجرای شما چگونه بود؟ گفتند: تبارک اللّه [احسن الخالقین]، هیچ بدی از او ندیدیم؛ همسر صدراعظم [از آن میان] گفت: اکنون حقیقت روشن شد؛ من بودم که از او تمنّای [تسلیم] دلش را داشتم و او راستگوست.
ذَٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّى لَمْ أَخُنْهُ بِٱلْغَيْبِ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى كَيْدَ ٱلْخَآئِنِينَ﴿۵۲﴾
[زلیخا افزود:] این [اعتراف صریح را از آن جهت کردم] تا [یوسف] بداند در غیاب[ش] به او خیانت نکردهام، و خدا نیرنگِ خیانتگران را سامان نخواهد بخشید.
قرآن مبین · علیاکبر طاهری قزوینی · mobinquran.ir