[آنگاه با یکدیگر گفتند] اینک که از آن مردم و آنچه به جای خدا بندگی میکنند کناره گرفتهاید، به غار پناه برید تا صاحباختیارتان رحمت خویش بر شما بگسترد و کارتان را به سامان آرد.
[گردش] آفتاب را چنان میدیدی که به هنگام طلوع، از غارشان به طرف راست متمایل میگردید و هنگام غروب، از آنان به طرف چپ دور میشد و آنان در پهنه غار قرار داشتند؛ این [داستان] یکی از آیات الهی است؛ هر که را خدا هدایت کند، راهیافته [واقعی] است و هر که را گمراه کند، هرگز برای او دوستی که به راه کمال هدایت[ش] کند، نخواهی یافت.
میپنداشتی که بیدارند، در حالی که به خواب فرو رفته بودند؛ به راست و چپشان میگرداندیم [تا بدنشان سالم ماند] و سگشان دو بازوی خویش را بر آستانه غار گشوده بود؛ اگر [به سراغشان میرفتی و] بر وضعشان آگاهی مییافتی، در حال فرار و آکنده از ترس بازمیگشتی.
این گونه بیدارشان کردیم تا از یکدیگر پرسش کنند؛ یکی از آنها پرسید: چه مدّت [در خواب] بودید؟ گفتند: یک روز یا کمتر از یک روز؛ [دیگران] گفتند: صاحباختیارتان به مدّت توقّف شما داناتر است. اکنون یکی را از [میان] خود، با این سکهها که دارید به شهر بفرستید و جستجو کند کدام غذا مناسبتر است که خوراکی از آن برای شما بیاورد، و باید توجّه کند که کسی را از وضع شما آگاه نگرداند.